تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers ×من و فرزاد و کیان×























×من و فرزاد و کیان×

خووووووووووووووووووووووووبیم خیلی خووووووووووووووووووووووووب

داریم با کیان عشق میکنیم خدایا شکرت که این نعمتو به ما دادی

مادر بودن خیلی محشره بچه داشتن خیلی حاااااااااااااااااااال میده

حالا میفهمم چرا بهشت زیر پای مادران استالان کیان بغلمه و داریم با هم وبلاگ آپ میکنیم

کیان حسابی بزرگ شده و دلبری میکنه صبحها که فرزاد میره ما هم بیداریم بعد آقا کیان یه ۱ساعتی

بدون پوشکه و کلی سرو صدا راه میندازه اینقدر که من میخورمش و گریه بچه در میاد

کیان ۲اردیبهشت ختنه شد.خدا را شکر مشکلی پیش نیومد.

با وجود کیان وقت سر خاروندن ندارم عاشق اینه که همش پیشش باشم و باهاش صحبت کنم.

خواب شبش هم بد نیست میشه یه کاریش کرد

با آقا کیان فعلا جایی نرفتیم و فقط با ماشین رفتیم خونه بابایی و برگشتیم.

خب برم که کیان قاطی کرده و خسته شده

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 9:59 توسط مرمر جون|

الان که دارم مینویسم آقا کیان شیرشو خورده پمپرزشم عوض شده و راحت خوابیده بابا فرزاد هم رفته قزوین

ماموریت.مامان بابا هم رفتن بهشت زهرا و فقط دایی کوچیکه طبقه پایینه و منو کیان تنهاییم.

تا کیان بیدار نشده زودی از روز یازدهم بگم.

چهارشنبه شب من تا 2.30بیدار بودم با فرزاد کلی عکس یادگاری انداختیم و بعدش هم فرزاد یه عالمه روی

شکمم نقاشی کرد و فیلم گرفتیم و مسخره بازی درآوردیم.من ساعت12 رفتم حمام سر فرصت. تا اومدم

موهام را خشک کنم و وسایلمو دوباره چک کنم شد ساعت 2.30.فرزاد همون ساعت 12 خوابید.

من اصلا استرس نداشتم و این برای من تعجب آور بود.صبح ساعت 6بیدار شدم و صبحانه فرزاد را آماده کردم.

خودم از ساعت 1شب دیگه نباید چیزی میخوردم.ساعت8صبح با فرزاد و مامان و بابام راهی بیمارستان آتیه

شدیمو ساعت 8.45رسیدیم.فرزاد رفت پذیرش  و من هم رفتم بخش زایمان جالبه که اصلا یادم رفت با

بقیه خداحافظی کنم کلا سرخوشم من!!!!!!!!

وقتی رفتم داخل چندتا سوال ازم پرسیدن و لباس اتاق عملو دادن که تنم کنم سریعا هم ازم خون گرفتن

بعد از 10دقیقه دکترم تماس گرفت با بخش و گفت به مرضم بگین بره خونه چون اتاق عمل خیلی شلوغه

و تا ساعت 4عصر ممکنه نوبتم نشه پرستارا هم گفتن اگه دوست داری میتونی بمونی که بعد از مشورت با

فرزاد به این نتیجه رسیدیم بریم خونه و دوباره ساعت 3بیایم.خولااااااااااااااااااااااااااااااااااصه برگشتیم خونه

و قرار شد من یه صبحانه سبک بخورم صبحانه را خوردم و با فرزاد خوابیدیم تا 12.30 تا فرزاد ناهار خورد

من هم لاکهای ناخنمو پاک کردم چون صبح ایراد گرفتن .ساعت 2رفتیم اینبار دیگه بابا نیومد و فقط مامانم اومد

ساعت 2.45 بیمارستان بودیم یه یک ربعی کارهای پذیرش طول کشید بعد هم رفتیم طبقه 4 اینبار دیگه

مثل آدمیزاد خداحافظی کردم و رفتم داخل.یخش زایمان خلوت بود و ظاهرا همه صبح اومده بودن و

نینی هاشون را دنیا آورده بودن.کارای من سریع انجام شد آزماش اد... دادم و بعد هم سوند وصل کردن

که خیلی چندش بود ولی درد بدی نداشت.بعد ویلچر آوردن و منو بردن سمت اتاق عمل

همه چی خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم انجام شد به چشم به هم زدنی داخل اتاق عمل روی تخت

بودم و دکترم بالای سرم.وقتی دکتر بیهوشی اومد و ماسک را گذاشت روی بینیم ساعت 16بود. من بیهوشی

کامل خواسته بودم ترجیح دادم بیهوش بشم و وقتی بهوش میام همه چی تموم شده باشه.

کیان ساعت شانزده و ده دقیقه دنیا اومد و فرزاد اولین کسی بود که کیانو دیده بود فرزاد گفت با مامان

ایستاده بودیم بیرون و فکرشم نمیکردیم که تو را برده باشن اتاق عمل که یه پرستاری همراه منو صدا میکنه

و فرزاد هم سریع میره داخل و میبینه کیانو توی پارچه سبز از اتاق عمل اوردن بیرون خدا را شکر اینارو

فیلم گرفته و من تونستم ببینم.

وقتی من بهوش اومدم بیرون اتاق عمل بودم و پرستارا داشتن میگفتن پاشو کیان میخواد مامانشو ببینه

یکیشون میگفت این که دختره پسر نیست.خولاصه هرکدوم یه چیزی میگفتن که من زودتر سرحال بیام

لحظه ای که کیانو آوردن و گذاشتن کنار صورتم خیلی حس باحالی داشتم همینجوری اشک میریختم

فکر نمیکردم که بالاخره 9ماه تموم شد و الان کیان پیش منه.

بعد هم منو آوردن بیرون و اولین کسی که دیدم فرزاد بود که با دیدنش اشکم سرازیر شد و اونم گریه کردم

کلا توی فاز گریه بودم!!!!!!!بعد هم مامانمو دیدم و مامان فرزاد و بابای فرزاد و خواهرشو.....

تا منو آوردن اتاقم ساعت پنج بود بیقه هنوز کیانو ندیده بودن و فقط فیلمی که فرزاد گرفته بودو دیده بودن

بعد هم که کیانو اوردن و همه کلی ذوقیه شدن.اون شب هم فرزاد تا ساعت9شب بیارستان موند و

بعدش هم مامانم و مامان فرزاد شب موندن پیشم صبح جمعه هم ساعت 12مرخص شدم .

عمل خوبی داشتم ولی بعدش تازه دردام شروع شد ولی خب مهم نیست این نیز بگذرد......

وقتی رفتیم خونه بقیه اعضای خانواده همه خونه بودن که نزدیک 20نفر بودن.

گوسفند هم کشته شد واسه کیان جیگر ظهر همه ناهر خوردیم و عصر هم مراسم کیک خورون داشتیم

که منو فرزاد به نیت کیان شمع صفرو فوت کردیم بعد هم همه کادوهاشون را دادن.

شب هم دلتون نخواد آبگوشت داشتیم شب من حالم بد شد آخه یکی نیست بگه دختره ناحسابی کدوم

عمل کرده ای فردای عمل سزارین میاد میشینه روی مبل و شلوار تنگ میپوشه که خیر سرش خوش تیپ

باشه شب کارم به درمانگاه کشید و آمپول نوش جان کردم...

خدا را شکر که ماماننها این چند روزه خیلی کمکم کردن و یه عالمه زحمت کشیدن امیدوارم بتونم جبران کنم.

الان فقط یه مشکل وجود داره اونم اینه که آقا کیان گل سینه ننه مرضیه را نمیگیره و باید براش شیر بدوشم

خیلی هم تخصه و با اینکه الان 16روز میگذره هنور من حریفش نشدم و تحت هیچ شرایطی حاظر نیست

سینه بگیره و فعلا ایشونو با شیرخشک  وشیر مادر در کنارش تغذیه میکنیم.

****راستی قیافه کیان هم چونه و لب و دهانش به دایی کوچیکه رفته بینی و و پیشونی و سفیدیش به

بابا فرزاد و چشماش هم محصول مشترک منو فرزاد......

از همه دوستای گلم ممنون که کامنت گذاشته بودین ببخشید اگر جواب ندادم ایاشلا بتونم محبتتون را

جبران کنم.



NadaPenny.com Free Image Hosting NadaPenny.com Free Image Hosting
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 16:30 توسط مرمر جون|


آخرين مطالب
» کیان 2ماهه
» خاطرات دنیا اومدن کیان
» کیان 15روزه
» 11اسفند و اومدن کیان جون
» عکس سیسمونی
» برگشتیم با یه عالمه خبر
» هستیم ولی درگیریم با کار
» خبر خوب-خبر بد
» کنسرت رضا یزدانی
» اولين تکوناي پسري
Design By : Pars Skin